خرید بک لینک

درباره سایت

مستر من

امکانات وب

تا حالا مغزت رو با چاقویی از جنس یخ جراحی کردن؟تصور کن روزی کنار دریاچه‌ای آروم و در هوایی نسبتا گرم دراز کشیدی و داری مرغابی‌هایی رو که از جنوب اومدن و روی دریاچه شنا میکنند رو می‌بینی. پاهات توی کفشت گرم‌تر از هرجای دیگه‌ی بدنت هستن. ولی تو این گرما رو دوست داری چون خودت تصمیم گرفته بودی که به اینجا بیای.فارغ از اینکه روز آینده باید دوباره بری سر کار، باد معده‌ات رو با خیال راحت آزاد میکنی چون کسی نیست که چپ چپ نگاهت کند. به چمن‌های زیر پاهات نگاه می‌کنی. بعد چشمت به نیمکت آن‌طرف دریاچه می‌اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 3:32

چند روز پیش وقتی که در سالن لنژری داشتم لباس‌هایم را از ماشین لباس‌شویی در می‌آوردم، چشمم به منحنی قرمز بلندی افتاد که به یکی از هودی‌های خاکستری‌ام چسبیده بود. مکث کردم. حدود دو ماه بود که به خانه‌ام نیامده بودی و من این لباس را حداقل دو بار قبل از این شسته بودم. سرم را پایین انداختم، نفس عمیقی کشیدم. در لحظه‌ای، نمی‌دانستم آن تار مو را باید نگه دارم، یا همان‌جا رهایش کنم. بعد از چند ثانیه آن را برداشتم، بالا بردم و نگاه کردم. خودت بودی. گاه صاف و ساده، گاه پیچیده و بازیگوش. دوباره به زمین چشم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 3:32

امروز آن فیلمی پسربچه‌ای را دیدم که ماهیِ مرده‌اش را می‌بوسد و می‌گوید که می‌خواهد آن را در توالت بیندازد و رویش آب بگیرد. با قاطعیت می‌گوید که می‌خواهد آن را در توالت بیندازد. ماهی هنگام کشیدن سیفون دورِ سنگِ توالت می‌چرخد. پسربچه و بیننده فکر می‌کنند که ماهی هنوز زنده است. کودک در لحظه‌ای که ماهی گم می‌شود، بغض می‌کند. من هم. پسربچه با ناامیدی به توالت خیره می‌شود و دست‌هایش را روی شکمش می‌گذارد. بغضش می‌ترکد. مادر می‌پرسد چی شده؟ پسربچه گریه‌ی سوزناکی می‌کند. من هم. مادر، بچه را در آغوش نمی‌گادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 3:32

رشت

به سلامتی زمستانی که هرگز نبارید

و سازی که نواخته نشد

و سرانگشتان سردی که در مهآلود شب

در جیبهایم نرفت

نوشید

به سلامتی دانههای برف روی موهات

و گمشدهترین عطر غروب یکشنبه

میان تاکسیهای بیچراغ.

نوشید...

نوشید

و بالا آورد

و سیگارش را

پشت دستم خاموش کرد.

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 19:33

فرصت کم است. در مورد همهچیز فرصت کم است. فرصت برای زندگی کم است. فرصت برای نوشتن کم است، فرصت برای کار کم است، فرصت برای صحبت کم است. باید زودتر از اینها دست به کار شد؛ اگر بگذارند!...مرخصی خوبی بود. میتوانست بهتر باشد اما همینش هم خوب بود و خوش گذشت. مخصوصاً آخرین روز که به اندازه 10 روز میارزید. کافه فلور و جعفری و کافه هنر هم خیلی خوب بود. و دریا و آن جغد محبوس. آن جغد را بعد از خدمت دوست دارم بیندازیم در دریا...(بخشی از خاطرات خدمت سربازی - 27 اسفند 1392) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 19:33


تقریبا از تیرماه 1388 بود که تصمیم گرفتم اسم خودم و وبلاگم رو بذارم «مستر من». چون هیچوقت نفهمیدم «من» کیام. شاید بتونم با این کار...
(وبلاگ قبلیم با عنوان mrman.blogfa.com بود که فیله)

=======================
حالمان بد نیست، غم کم میخوریم
کم کـه نه، هـر روز کمکم مـیخـوریم
=======================

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 16:15

توی کافه نشستهام. صدای همهمهی مهمانان دور میزهای چوبی توی سرم میچرخد. دستانم را روی میز میگذارم و با دستهی لیوان قهوهام ور میروم. چشمهایم از سقف کافه به کنج دیوارها سُر میخورد. کسی اسم تو را بلند صدا میزند. لیوان قهوهام از روی میز بلند میشود. کج میشود و روی میز میریزد. دانههای قهوه سرازیر میشوند روی میز و میچرخند و روی زمین میافتند. هر کدام در زمین فرو میروند و جوانه میزنند. کف کافه پر از جوانههای قهوه است. کسی اسم تو را دوباره صدا میزند. چشمانم را میبندم. به دیوار اتاقم تکیه دادهام و کسری از پنجره را باز کردهام. دود سیگار از پنجره به بیرون فرار میکند. من اما کنار بخاری دراز کشیدهام. به عکسات نگاه میکنم.اتاقم را سیل میبرد... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 9:43

خیلی وقتها دنبال این هستم که خودم رو توی دیگران پیدا کنم. و هرچقدر بتونم خودم رو توی یکی بیشتر پیدا کنم، ازش دورتر میشم. البته نه اینکه از آدمها دوری میکنم دلیلش این باشه که خودم رو توشون پیدا میکنم. اما یکی از دلایلش همینه...

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 12 مهر 1401 ساعت: 0:24


تقریبا از تیرماه 1388 بود که تصمیم گرفتم اسم خودم و وبلاگم رو بذارم «مستر من». چون هیچوقت نفهمیدم «من» کیام. شاید بتونم با این کار...
(وبلاگ قبلیم با عنوان mrman.blogfa.com بود که فیله)

=======================
حالمان بد نیست، غم کم میخوریم
کم کـه نه، هـر روز کمکم مـیخـوریم
=======================

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: شنبه 3 ارديبهشت 1401 ساعت: 18:44

نسبت به تغییرات اطرافم اونقدر بی تفاوت شدم که کم کم دارم حس میکنم باید برم قاطی سیب زمینی ها و چغندرها و شلغم ها بشینم و کیلویی 15 تومن فروخته شم.

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: شنبه 3 ارديبهشت 1401 ساعت: 18:44


تقریبا از تیرماه 1388 بود که تصمیم گرفتم اسم خودم و وبلاگم رو بذارم «مستر من». چون هیچوقت نفهمیدم «من» کیام. شاید بتونم با این کار...
(وبلاگ قبلیم با عنوان mrman.blogfa.com بود که فیله)

=======================
حالمان بد نیست، غم کم میخوریم
کم کـه نه، هـر روز کمکم مـیخـوریم
=======================

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: شنبه 3 ارديبهشت 1401 ساعت: 18:44


تقریبا از تیرماه 1388 بود که تصمیم گرفتم اسم خودم و وبلاگم رو بذارم «مستر من». چون هیچوقت نفهمیدم «من» کیام. شاید بتونم با این کار...
(وبلاگ قبلیم با عنوان mrman.blogfa.com بود که فیله)

=======================
حالمان بد نیست، غم کم میخوریم
کم کـه نه، هـر روز کمکم مـیخـوریم
=======================

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: جمعه 21 آذر 1399 ساعت: 11:46

تو زندگیت به هیچی اعتماد نکن

بی کلاه و شال از خونه بیرون نرو

ممکنه خورشید یهو خاموش شه

یا اینکه یخ بزنه

یا سقوط کنه...

-------------------------------------

حسین پناهی جان دلم میخواست بغلت کنم...

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: جمعه 21 آذر 1399 ساعت: 11:46

لعنت به تو

لعنت به من

به کسی که میخ تابوتهایمان را میزند

بی قطرهی اشکی...

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: شنبه 6 ارديبهشت 1399 ساعت: 22:46

این پست رو مینویسم تا یادم نره دی ماه امسال چقدر پر حادثه بود...

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: جمعه 27 دی 1398 ساعت: 15:06

صفحه بندی