چند روز پیش وقتی که در سالن لنژری داشتم لباسهایم را از ماشین لباسشویی در میآوردم، چشمم به منحنی قرمز بلندی افتاد که به یکی از هودیهای خاکستریام چسبیده بود. مکث کردم. حدود دو ماه بود که به خانهام نیامده بودی و من این لباس را حداقل دو بار قبل از این شسته بودم. سرم را پایین انداختم، نفس عمیقی کشیدم. در لحظهای، نمیدانستم آن تار مو را باید نگه دارم، یا همانجا رهایش کنم. بعد از چند ثانیه آن را برداشتم، بالا بردم و نگاه کردم. خودت بودی. گاه صاف و ساده، گاه پیچیده و بازیگوش. دوباره به زمین چشم دوختم.
- چرا؟
سوالی بود که هر روز حداقل ده بار از خودم و بیست بار از تو میپرسیدم.
- (چرا با تو این کار رو کرد مصطفی؟) چرا با من این کارو کردی؟
خریداریها روی زمین ماندهاند. پیرزن و پیرمردی خندان وارد سالن میشوند. از فکرهایم بیرون میآیم.
- باید همین لحظه اینجا رهایش کنم.
تصمیم میگیرم با این فکرم بحث نکنم. تار مو را در هوا رها میکنم و با چشمم دنبال نمیکنم که کجا میرود.
باید مراقب مصطفای کوچکی که در من باقی بود میبودم. باید مراقب انگشتهایم میبودم که دوباره چه کسی را لمس میکند.
من رها نکردن را خوب بلدم. اتفاقا اصلا آدم رها کردن نیستم. همهی اینها را هم بر خلاف میلم انجام دادم. یعنی در زندگیام تا مجبور نشدم، رها نکردم. مجبورم کردی، یعنی به نقطهای رساندی که انگار میخواستی ببینی چه کار میکنم، میخواستی ببینی مرزهایم تا کجاست، میخواستی چه؟
آدمها در من تمام نمیشوند. میسوزند. میسوزند. و از آنها خاکستری باقی میماند، که یا با حسرت نگاهشان میکنم، یا میگذارم باد هرکجا که خواست ببردشان.
برچسب:
نویسنده: آریا طباطبایی