162
-
تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 3:32
تا حالا مغزت رو با چاقویی از جنس یخ جراحی کردن؟تصور کن روزی کنار دریاچهای آروم و در هوایی نسبتا گرم دراز کشیدی و داری مرغابیهایی رو که از جنوب اومدن و روی دریاچه شنا میکنند رو میبینی. پاهات توی کفشت گرمتر از هرجای دیگهی بدنت هستن. ولی تو این گرما رو دوست داری چون خودت تصمیم گرفته بودی که به این...
163
-
تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 3:32
چند روز پیش وقتی که در سالن لنژری داشتم لباسهایم را از ماشین لباسشویی در میآوردم، چشمم به منحنی قرمز بلندی افتاد که به یکی از هودیهای خاکستریام چسبیده بود. مکث کردم. حدود دو ماه بود که به خانهام نیامده بودی و من این لباس را حداقل دو بار قبل از این شسته بودم. سرم را پایین انداختم، نفس عمیقی کشی...
164
-
تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 3:32
امروز آن فیلمی پسربچهای را دیدم که ماهیِ مردهاش را میبوسد و میگوید که میخواهد آن را در توالت بیندازد و رویش آب بگیرد. با قاطعیت میگوید که میخواهد آن را در توالت بیندازد. ماهی هنگام کشیدن سیفون دورِ سنگِ توالت میچرخد. پسربچه و بیننده فکر میکنند که ماهی هنوز زنده است. کودک در لحظهای که ماهی ...
160
-
تاریخ: 1402/10/21 ساعت: 19:33
رشتبه سلامتی زمستانی که هرگز نباریدو سازی که نواخته نشدو سرانگشتان سردی که در مهآلود شبدر جیبهایم نرفتنوشیدبه سلامتی دانههای برف روی موهاتو گمشدهترین عطر غروب یکشنبهمیان تاکسیهای بیچراغ.نوشید...نوشیدو بالا آوردو سیگارش راپشت دستم خاموش کرد.Adblock test (Why?)
161
-
تاریخ: 1402/10/21 ساعت: 19:33
فرصت کم است. در مورد همهچیز فرصت کم است. فرصت برای زندگی کم است. فرصت برای نوشتن کم است، فرصت برای کار کم است، فرصت برای صحبت کم است. باید زودتر از اینها دست به کار شد؛ اگر بگذارند!...مرخصی خوبی بود. میتوانست بهتر باشد اما همینش هم خوب بود و خوش گذشت. مخصوصاً آخرین روز که به اندازه 10 روز میارزید. ک...
159
-
تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 16:15
تقریبا از تیرماه 1388 بود که تصمیم گرفتم اسم خودم و وبلاگم رو بذارم «مستر من». چون هیچوقت نفهمیدم «من» کیام. شاید بتونم با این کار...(وبلاگ قبلیم با عنوان mrman.blogfa.com بود که فیله)=======================حالمان بد نیست، غم کم میخوریمکم کـه نه، هـر روز کمکم مـیخـوریم======================= Adblock...
بخاری و بارون
-
تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 9:43
توی کافه نشستهام. صدای همهمهی مهمانان دور میزهای چوبی توی سرم میچرخد. دستانم را روی میز میگذارم و با دستهی لیوان قهوهام ور میروم. چشمهایم از سقف کافه به کنج دیوارها سُر میخورد. کسی اسم تو را بلند صدا میزند. لیوان قهوهام از روی میز بلند میشود. کج میشود و روی میز میریزد. دانههای قهوه سرازیر میشوند روی...
157
-
تاریخ: 1401/7/12 ساعت: 0:24
خیلی وقتها دنبال این هستم که خودم رو توی دیگران پیدا کنم. و هرچقدر بتونم خودم رو توی یکی بیشتر پیدا کنم، ازش دورتر میشم. البته نه اینکه از آدمها دوری میکنم دلیلش این باشه که خودم رو توشون پیدا میکنم. اما یکی از دلایلش همینه...Adblock test (Why?)
باد
-
تاریخ: 1401/2/3 ساعت: 18:44
تقریبا از تیرماه 1388 بود که تصمیم گرفتم اسم خودم و وبلاگم رو بذارم «مستر من». چون هیچوقت نفهمیدم «من» کیام. شاید بتونم با این کار...(وبلاگ قبلیم با عنوان mrman.blogfa.com بود که فیله)=======================حالمان بد نیست، غم کم میخوریمکم کـه نه، هـر روز کمکم مـیخـوریم======================= Adblock...
155
-
تاریخ: 1401/2/3 ساعت: 18:44
نسبت به تغییرات اطرافم اونقدر بی تفاوت شدم که کم کم دارم حس میکنم باید برم قاطی سیب زمینی ها و چغندرها و شلغم ها بشینم و کیلویی 15 تومن فروخته شم.Adblock test (Why?)
156
-
تاریخ: 1401/2/3 ساعت: 18:44
تقریبا از تیرماه 1388 بود که تصمیم گرفتم اسم خودم و وبلاگم رو بذارم «مستر من». چون هیچوقت نفهمیدم «من» کیام. شاید بتونم با این کار...(وبلاگ قبلیم با عنوان mrman.blogfa.com بود که فیله)=======================حالمان بد نیست، غم کم میخوریمکم کـه نه، هـر روز کمکم مـیخـوریم======================= Adblock...
147
-
تاریخ: 1399/9/21 ساعت: 11:46
تقریبا از تیرماه 1388 بود که تصمیم گرفتم اسم خودم و وبلاگم رو بذارم «مستر من». چون هیچوقت نفهمیدم «من» کیام. شاید بتونم با این کار...(وبلاگ قبلیم با عنوان mrman.blogfa.com بود که فیله)=======================حالمان بد نیست، غم کم میخوریمکم کـه نه، هـر روز کمکم مـیخـوریم======================= Let's b...
قول میدم نرم دنبال مارمولکها...
-
تاریخ: 1399/9/21 ساعت: 11:46
تو زندگیت به هیچی اعتماد نکنبی کلاه و شال از خونه بیرون نروممکنه خورشید یهو خاموش شهیا اینکه یخ بزنهیا سقوط کنه...-------------------------------------حسین پناهی جان دلم میخواست بغلت کنم...Let's block ads! (Why?)
146
-
تاریخ: 1399/2/6 ساعت: 22:46
لعنت به تولعنت به منبه کسی که میخ تابوتهایمان را میزندبی قطرهی اشکی...
145
-
تاریخ: 1398/10/27 ساعت: 15:06
این پست رو مینویسم تا یادم نره دی ماه امسال چقدر پر حادثه بود...
نمیاد که
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:59
مگه تو پاییز درختا شکوفه میزنن؟مگه تو تابستون برف میاد؟مگه تو بهار برگا میریزه؟مگه تو زمستون آفتاب میسوزونه؟______________________________مگه تو میای؟
134
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:12
هیچ وقت اونقدر خوشبخت نبودم که زیر پنجره ای با نمای درخت های انگور بنشینم و به لیوان چای نوشیدهام نگاه کنم و فکر کنم اشیای اطرافم چقدر با من مهربان بودند.خوشبختی وجود نداره. فقط تعریفیه که از بد و بدتر داریم. و بد همیشه خوشبختیست...
با
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:12
با جی تو این دنیا عشق میکنید؟ همونو ادامه بدین. همونو بگیرین تا جایی که میتونین برین. اصن بقیه چیزا مهم نیستن. برید جلو. هر کاری دوست دارید انجام بدین. کسی جلوتونو گرفت انگشت سومتونو بگیرین جلوش. نذارین بقیه بهتون ضد حال بزنن. ضد حال نخورین.
ماندن
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:12
این نفس هایی که میکشیم یه روزی تموم میشه و اون موقع ست که میفهمیم چقدر زندگی کوتاه بود!
متنهایی برای هیچ
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:12
آری، من پدر خودم بودم و من پسر خودم بودم، از خودم میپرسیدم و بهترین جوابهایی که میتوانستم میدادم، میدادم عصر به عصر برایم بخوانند، همان داستان همیشگی را که از بر بودم و باورش نداشتم، یا با هم قدم