خرید بک لینک

درباره سایت

مستر من

امکانات وب

162

تا حالا مغزت رو با چاقویی از جنس یخ جراحی کردن؟
تصور کن روزی کنار دریاچه‌ای آروم و در هوایی نسبتا گرم دراز کشیدی و داری مرغابی‌هایی رو که از جنوب اومدن و روی دریاچه شنا میکنند رو می‌بینی. پاهات توی کفشت گرم‌تر از هرجای دیگه‌ی بدنت هستن. ولی تو این گرما رو دوست داری چون خودت تصمیم گرفته بودی که به اینجا بیای.
فارغ از اینکه روز آینده باید دوباره بری سر کار، باد معده‌ات رو با خیال راحت آزاد میکنی چون کسی نیست که چپ چپ نگاهت کند. به چمن‌های زیر پاهات نگاه می‌کنی. بعد چشمت به نیمکت آن‌طرف دریاچه می‌افتد. انگار می‌دانستی که آنجاست. داری روی نیمکت تمرکز می‌کنی که پشه‌ای حواس تو را پرت می‌کند. از کیفت قمقمه آب را برمیداری. آلومینیومی است و رویش عکسی از لاکپشت دریایی را چاپ کرده‌اند، سه سال قبل آن را از اسپانیا خریداریه بودی و فکر می‌کردی قرار است این لاکپشت تا کجا همراه تو باشد. خاطرات اسپانیا یکی یکی مثل دومینو می‌افتند توی ذهنت، مثل همین دریاچه‌ی آرام که روبه‌رویت است، انگار داری در آن پشت هم سنگ می‌اندازی. نه. تو نه. دیگری. کسی دارد به دریاچه‌ی آرامی که تو به آن خیره شده‌ای سنگ پرت می‌کند. اولش از سنگ‌های ریز ابتدا شد. بعد کم کم سنگ‌ها بزرگ‌تر شدند. چند دقیقه بعد نگاه میکنی. مرغابی‌ها رفته‌اند آن طرف دریاچه زیر سایه یک درخت آب‌بازی می‌کنند. یاد دلفین‌ها می‌افتی. پوست براق‌ نقره‌ای‌شان زیر نور آفتاب می‌درخشند. یادت می‌آید هنوز آب نخوردی.آفتاب انقدر به پشت سرت خورده که با هر چرخش گردنت، چشمانت درد می‌گیرند. بطری را بار می‌کنی و کمی آب می‌نوشی، ولی گرم است و حالت را سر جایش نمی‌آورد. به لاکپشت نگاه می‌کنی. می‌دانی لاکپشت‌ها هیچوقت کسی را اذیت نمی‌کنند.


برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 3:32

صفحه بندی