امروز آن فیلمی پسربچهای را دیدم که ماهیِ مردهاش را میبوسد و میگوید که میخواهد آن را در توالت بیندازد و رویش آب بگیرد. با قاطعیت میگوید که میخواهد آن را در توالت بیندازد. ماهی هنگام کشیدن سیفون دورِ سنگِ توالت میچرخد. پسربچه و بیننده فکر میکنند که ماهی هنوز زنده است. کودک در لحظهای که ماهی گم میشود، بغض میکند. من هم. پسربچه با ناامیدی به توالت خیره میشود و دستهایش را روی شکمش میگذارد. بغضش میترکد. مادر میپرسد چی شده؟ پسربچه گریهی سوزناکی میکند. من هم. مادر، بچه را در آغوش نمیگیرد. کاری که فکر میکنم خیلی درست است. پسربچه خودش به آغوشِ مادر میآید و صورتش را به صورتِ مادر میچسباند و گریه میکند.
تو مردی در همان صبحی که شبش کنارِ هم خوابیدیم، تو مردی در همان صبحی که بوسیدمت و گفتم مراقبِ خودت باش. در همان صبح، همان صبحی که من داشتم برای از دستدادنت گریه میکردم و تو در سیاهچالهای میچرخیدی... آنقدر چرخیدی و دور شدی تا دیگر ندیدمت.
راستش دیگر تو را نمیشناسم. نمیتوانم بگویم تو آن دخترِ زندهی بازیگوشی هستی که ورجهوورجه دوست دارد، سفرهای کوتاه برایش مثلِ نفساند، غذاهای تازه را دوست دارد امتحان کند یا دوست دارد تمامِ لباسهای جهان را در کمدش جا دهد. وقتی نیستم تتلو گوش دهد و وقتی هستم مهستی و معین و ابی.
برایم بگو چطور گذشت زمانی که میخواستی به رابطهی قبلیات نگاهی از روی امید بیندازی آنهم وقتی که دستهای من در دستت بود؟ دقایق چگونه گذشت، وقتی که جلوی لمسِ غریبههای شبهای تاریک، در شهری دور از من، تسلیم شده بودی؟ دنیا چگونه بود از نگاهِ تو، وقتی صدای خندههای آدمِ قبلی در گوشت میپیچید؟ آیا همان زمان صدای گریههای مرا هم میشنیدی؟ آسمان چه رنگی بود زیرِ شهری که تو و آدمِ قبلی با هم زیرِ آن نفس میکشیدید، چون در اینجا، در خانهی من، آسمان بسیار خاکستری بود، آسمان بسیار تاریک بود. برایم بگو نگاهکردن به چشمهای آدمِ قبلی چه حسی داشت، زمانی که میدانستی من در تختم فرو رفتهام و چشمانم جز سیاهی چیزی نمیدید.
نه...
برایم چیزی تعریف نکن. میدانم گریه میکنم. میدانم دوباره پشتِ همین کامپیوترم مینشینم و کلمات را بلندبلند برای قلبم دکلمه میکنم، برای قلبی که دستهایش را روی گوشهایش گرفته و چشمهایش را بسته بود از وقتی که تو اولینبار خندیدی، هنوز هم چیزی نمیشنود و چیزی نمیبیند. خیال میکند آن ماهی هنوز زنده است و دارد درونش شنا میکند.
- ماهی مرده است. کی میخواهی قبول کنی؟
برچسب:
نویسنده: آریا طباطبایی